ولادت امام محمد باقر(علیه السلام) بر تمام شیعیان جهان مبارک
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢  

 



 
به مناسبت سالگرد عارف واصل حاج میرزا محمد اسماعیل دولابی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠  

 

  حاج محمد اسمائیل دولابی :

شهید محبت سر و صدایی ندارد.کسی شمشیری نمی بیند٬صدای شمشیری نمی شنودانسان را خیلی مخفی شهید می کند.آن چنان می کشد که صدایی در نمی آید. خون هم ندارد.عزیز من به میدان بیا و قشنگ معامله کن.مردانه و جوانمردانه بیا.
کمر ها را محکم ببندید٬جوانمرد باشید! روز قیامت سرفراز باشید.آدم٬دم شمشیر عزیز است.با جرات و قشنگ به میدان می رود.اگر جای بدی بود ـ مثل جهنم ـ با اکراه می رفت.از زیر بار آن در می رفت.
در مورد جهنم هر چه می توانی از زیر بارش در رو.حتی در کسب که امر معاش مربوط به آن است.چون یک طرف آن خطرناک است و از جهنم سر در می آورد.می گوید:صبح دیر به طرف کسب دنیا برو.جز اموری که مربوط به حوایج روز مره مردم است٬مثل نان و غذای مردم٬که باید به خاطر آن زود به سوی کسب رفت.این حسابش عقلانی است.اگر زود می روی بگو:می روم هم تفریح کنم و هم تماشا؛و نانی بپزم تا مردم بخورند.مخلوط کن؛برای دنیا صرف زود به دنبال کسب نروید.
فرمودند: در امر دنیا طوری کار کن که گویا همیشه زنده ای و در امر آخرت طوری کار کن که گویا امشب می میری .



 
انتفاضه مجازی
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢  

شاید یک کلیک موس ما به اندازه پرتاب سنگی به سوی متجاوزان صهیونیست باشد.

شاید بیشتر از این از عهده ما خارج باشد اما در این مقطع تکلیفمان را انجام دادیم .

شاید این نیز از ما پذیرفته شود ...

           

نظر سنجی "سی ان ان"  برای حمایت از ملت مظلوم فلسطین یا متجاوزان اسرائیلی.

                            http://www.israel-vs-palestine.com/gz  

 



 
روز وصل دوستداران یادباد
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  



 
بدون شرح
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧  



 
سنگر انفرادی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  

شهید علی حیدری

خدایا، مکش این چراغ افروخته را و مسوز این سوخته را و مَدَر این پرده دوخته را و مران این بنده آموخته را.

معبودا، در این دنیا مصیبت کردم. دوست تو محمد(ص) غمگین و دشمن تو ابلیس شاد شد. اگر فردا عقوبت کنی باز دوست تو محمد(ص) غمگین و دشمن تو ابلیس شاد می‌شود.

خدایا، تو اندوه بر دل دوست منه، و تو شادی به دشمن مده.

معشوقا، اگر بپرسی حجت ندارم و اگر بسنجی بضاعت... و اگر بسوزانی طاقت.

بارالها، اگر مرا به جرم بگیری، ترا به کرم بگیرم و ]حاشا که[ کرم تو از جرم من بیشتر است.

الهی، اگر دوستی نکردم دشمنی هم نکردم. گریخته بودم، تو خواندی و بر خوان خود نشاندی

 

 

 

 



 
"اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم؛ نمازمان قضاست...؟!"
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥  

دیشب وقتی این پیام کوتاه را یکی از دوستان برایم فرستاد، تا مدتی فکر من را به خود مشغول کرد.
البته چند روزی هست که این جمله در پیامکها و مسنجرها این‌طرف و آن‌طرف میشه.
ولی مهم اینه که وقتی می‌خونیم یا می‌شنویمش چطور به محتوی، هدف و مفهومش نگاه می‌کنیم.

"اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم؛ نمازمان قضاست...؟!"

از این جمله تعابیر زیادی در قالب مثل میشه استنباط کرد؛
مثلاً: "نوش‌داروی بعد از مرگ سهراب به هیچ دردی نمی‌خوره".
یا
در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست، ورنه هر گبری به پیری می‌شود پرهیزکار"

اما به نظر من این جمله تجسمی از وضعیت خیلی از ما در زمان غیبت هستش.
مایی که نمی‌تونیم یا نمی‌خواهیم زمینه ساز ظهور منجی آخرالزمان، مهدی فاطمه(س) باشیم.
و اگر فردا اولین صبح ظهور باشه، تازه یادمان می‌افته که این روز به ما وعده داده شده بود ولی ما...

انشاءالله که از زمینه سازان ظهور باشیم.



 
شرمنده تونیم شهدا
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳  

"شرمنده تونیم شهدا"، قافیه شد تو شعر ما
ردیف شعرمون همش "چی‌کار کردیم بعد شما"؟!!!.....

 



 
سید مرتضی
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱  

قافلة عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کُلُّ اَرضٍ کربلا... این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیَضان دائم رحمت او امیدوار می سازد. ...و تو ای آن که در سال شصت ویکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی و در عصر توبة بشریت، پای به سیارة زمین نهاده ای، نومید مشو، که تو را نیز عاشورایی است وکربلایی که تشنة خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای ارادت بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصینِ لازمان و لامکانِ ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافلة سال شصت ویکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی...



 
وسلام بر صبر زينب سلام الله عليها
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱  

و کاروان دشت بلا امشب در صحرای به خون آغشته، سرگردان و پریشان است.

و زینب...

و زینب آن ام المصائب، آن قافله سالار عشق، رسالتی بس سنگین را عهده دار شده است تا کربلا در کربلا نماند.

تا خون حسین به ثمر بنشیند و نهال روییده در دشت کربلا را به بار نشاند، تا درسی باشد برای من، برای تو و برای هر آنکه ظلم را بر نمی‌تابد و ننگ پذیرش ظالم را تحمل نمی‌کند.

امان از دل زینب.
امان.

و صبر...
و سلام بر صبر زینب سلام الله علیها.
سلام...



 
توبه، سکوت، توبه، سکوت...
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸  

رسیده اند به "ذو حسم" یک طرف حسینیون و یک طرف حر و یک لشکر سد راه و مولا به او گفت : "مادرت به عزایت بنشیند چه می خواهی؟"

و "حر" در سکوت دشت حرمت مادر نگاه داشت و به برکت همین بود که چندین روز بعد ، اشک می‌ریخت و می‌گفت: "خداوندا به سوی تو انابه نمودم و از درگاه احدیت مسئلت می‌نمایم که توبه مرا قبول فرمایی زیرا دل اولیاء و اولاد اختر پیامبر تو را به رعب و خوف افکنده‌ام".
بله، "حر" بود که آزاد مردانه گریست و امام به او بشارت داد که "خداوند توبه تو را قبول خواهد فرمود".

آهای سر زمین "ذو حسم" تو بیشتر از همه به یاد داری که توبه "حر" از همان لحظه سکوت قبول شد، پس توبه، سکوت، توبه، سکوت، توبه...



 
 
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠  

ياداش بخير



 
سيم خاردار
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠  


سالها پيش در پشت خاكريزهايی كه آنسويش دشمن بود و آماده برای هجوم و ويران كردن سرزمين ما، جوانانی بودند كه راه و چاه را شناخته و آسمانی می‌انديشيدند و عمل می‌كردند.
و بعضی اوقات در ورای يک جمله‌شان ، يک دنيا درس نهفته بود، درسی كه هيچ وقت كهنه و غير كارآمد نمی‌شود، فقط بايد آن را با شرايط زمان و مكان تطبيق داد، آنوقت است كه می‌توان به عمق نگاه و ژرفای تفكرشان پی برد.
و چه زیبا می‌گوید:
"كسی می‌تواند در شب عمليات از سيم خاردار دشمن رد شود كه به سيم خاردار نفسش گير نكرده باشد." شهيد چيت‌سازان
کلمات چه زیبا در کنار هم قرار گرفته‌اند و جمله‌ای ساخته‌اند که می‌تواند درسی باشد برای یک عمر زندگی و بندگی.
در آن روزهای حماسه و دفاع، گذشتن از میدان مین و موانع شرطی بود برای پیروزی و پیشروی به قلب دشمن و بیرون راندنش از جایی که قصبش کرده بود...
و آن میدان مبارزه مرد می‌خواست، مردی که از همه چیزش گذشته باشد.
مردی که اگر لازم می‌شد شهامت آن را داشته باشد تا روی سیم خاردار بخوابد تا همرزمانش بتوانند با پا گذاشتن بر جسمش از سیم خاردار عبور کنند.
مردی که اگر راه را بسته می‌دید پای بر میدان مین می‌گذاشت تا راه را بر همرزمانش باز کند.
و...
و کسی آنگونه بود که بر نفسش پای گذاشته و مسخرش کرده بود و خود را در کنار خدا می‌دید و برای او نفس می‌کشید.
امروز، در پس آن سالها و حماسه‌ها و حادثه‌ها میدانهای مین و سیم خاردارهای زیادی در گوشه و کنارمان پهن شده است.
میدانهای مینی که به زیبایی هرچه تمام زینت شده‌اند و با رنگ و لعاب و دلربایی ظاهریشان به سوی خود فرا می‌خواندمان.
سیم خاردارهایی که نمی‌بینیشان و لباس و گوشت بدنمان را پاره نمی‌کند، ولی آنچنان زمینگیرمان می‌کند که خودمان هم نمی‌فهمیم.
خط شاخص و آن ربان سفید (1) میدان مین را باید پیدا کرد و برای آن مردان مردی می‌خواهد که امروز نیز با آن تفکر به میدان عمل وارد شوند.
و من و تو، ای برادرم، ای خواهرم در کجای این میدان ایستاده‌ایم؟
پی‌نوشت:
1- نوار سفید رنگی که برای مشخص نمودن مسیر بی‌خطر میدان مین و گذرگاه امن از آن استفاده می‌شود.


 
 
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧  

شهادت قسمت ما می‌شد ای کاش



 
بدون شرح
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳۱  
از شخصي پرسيدند: چندسال داري؟
گفت: 20 سال.
بزرگي به او خرده گرفت و گفت: نگو 20 سال دارم، بگو آن 20 سال را ديگر ندارم.
...
خدايا، ما را درياب كه گمگشته ديار خراب آباد دنياييم.


 
به انتظار نباید نشست... به انتظار باید ایستاد.
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩  
وقتی این جمله را از عزیزی شنیدم، دوباره موجی از سوالات، عبارات و کلمات در ذهنم به راه افتاد.
انتظار...
ایستادن...
نشستن...
به انتظار باید ایستاد یا باید نشست؟
چرا باید به انتظار ایستاد؟
چرا نباید به انتظار نشست؟
به انتظار چه کسی؟
چه چیزی؟
چه زمانی؟
و...
من قصد ندارم در اینجا به این سوالات پاسخ بدهم.
پاسخ به این سوالات با توجه به نوع نگاه و منش و روحیات آدمها متفاوت است.
باید ببینیم با شنیدن کلمه انتظار، اولین چیزی که در ذهنمان نقش می بندد چیست.
آن موقع هست که می توانیم خیلی چیزها را در مورد خودمان بفهمیم.
...
انشاء الله همه بتوانیم انتظار واقعی را درک کنیم.


 
ظهور يا حضور
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩  
غيبت ـ به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.


 
۱۱۷۳ سال تنهایی
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤  

1173 سال گذشت.
1173 سال.
آره به خدا، 1173 سال گذشته.
تا حالا بهش فكر كرده بودي؟
يكبار ديگه آرام و شمرده تكرارش كن: هـــزار و صــــد و هفـــــتاد و ســــه سال.
يتيمي سخته ولي وقتي 1173 سال يتيم باشي...
"الانتظار اشد من الموت".
انتظار هم سخته، سخت‌تر از مرگ، به خصوص وقتي كه 1173 سال طول كشيده باشه و پايانش را هم نداني.
تازه مرگ هم در يك چشم بر هم زدن مياد و ميره، ولي به انتظار نشستن لحظه به لحظش مثل مردن مي‌مونه.
غربت سخته، آنهم غربتي كه 1173 سال طول كشيده باشه.
بي يار و ياور ماندن سخته، آخه شنيدم اگه 313 يار اصلي امام زمان(عج) جمع بشن آقا مياد.
يعني 313  نفر توي اين 1173 سال بين ما...
و تو اي آقاي من...
هنوز منتظري، منتظرتر از هر منتظر.
منتظري تا اين 1173 سال نشه 1174 سال.
منتظري تا اين يتيمي تمام بشه.
منتظري تا غربت كنار بره.
و باز منتظري.
و سلام بر تو اي منتظر واقعي.
به قولي " ما همه غائب و او منتظر آمدن ماست"
آره به خدا...
ماييم كه گمش كرديم.
آقا هست...، هميشه ، همه‌جا و همه حال.
تا حالا وجودش را حس كردي؟
مي‌دوني چندبار كمكت كرده؟
مي‌دوني چندبار دستتو گرفته؟
اگر مي‌دونستيم كه حال و روزمون بهتر از اين بود.
مي‌دونم مي‌آيي.
شايد همين فردا و شايد...
پس زنده‌ام به اميد آمدن تو و به اميد فدايي شدن در راه تو.
از خدا بخواه تا به من لياقت منتظر بودن را بدهد و تحمل انتظار كشيدن را...
انتظار...
انتظار...
و باز هم انتظار.